جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

73-بار گناه داستان پنجم (5)

1392/3/22 22:59
نویسنده : 💚رستا💙
10,198 بازدید
اشتراک گذاری

محصلعزیزم قسمت پنجم بار گناه رو با خلاصه ای از روزهای سیاهم توی کالج واست نوشتم ....
واسم نوشتنش سخت بود اما چون قولش رو بهت داده بودم باید مینوشتم....
+هر کسی که این داستان رو میخونه و میپسنده ی حمدی هم برای پدرام و فرزام و پریا و تمام اموات بخونه ،
این تنها خواستمه...
ممنون

از در که اومدم تو بدون حتا یک نگاه به مامانم به سمت اتاق رفتم ، کیفم رو از دوشم درووردم و با یک حرکت پرتش کردم رو تخت و خودم هم افتادم کنارش و شورو کردم گریه کردن....
مامانم که از چهرش معلوم بود که حسابی نگران شده نشست کنارم و در حالی که موهام رو نوازش میکرد ازم دلیل این آشفتگی حال و گریه رو پرسید
یادمه که این ی جملرو تقریبا با جیغ گفتم :
من دیگه هرگز پامرو توی این مدرسه ی لعنتی نمیزارم ،از اینجا متنفرم میخاااااااااااااااام برگردم ایران ،
از اینجا متنفرررررررررررررم
مامانم اخم هاش رو کرد تو هم و آهسته زمزمه کرد: هنوز ی هفته نشده که داری میری کالج این چه حرفیه که میزنی؟؟
همه مردم آرزوشونه که تو موقعیت تو باشن ....
چشمام رو بستم
مامانم راست میگفت اما حال منو نمیفهمید ....
از درد تنهایی و اینکه زبون بلد نبودم و همیشه حرفایی که دیگران میزدن واسم نامفهوم بود نمیفهمید
همش میگفت که باید با چند نفر دوست شی تا زبون یاد بگیری منم تو دلم میگفتیم که آخه کی میاد با منه زبان نفهم دوست بشه و کمکم کنه؟ اونم این بچه ها .....
از اینکه هر زنگ تفریح خودم رو ی گوشه قایم کنم خسته شده بودم....
از معلم کلاسمون که بی نتیجه تلاش میکرد تا کمکم کنه اما نمیدونست که کارش بی فایدست خسته شده بودم....
دلم برای شهرت و محبوبیتم تو دبیرستان خودمون لک زده بود....واسه دوستام ، واسه فامیلا واسه همه چی
، واسه اون خونه ی بزرگ و ماشینهای آخرین مدل تو تهران .
اون زندگی رو نمیخواستم ،...//مجبور بودیم تو ی آپارتمان کوچیک زندگی کنیم و ماشین هم نداشتیم....
هر روز پیاده یا با ترم مجبور بودم برم به اون مدرسه ی جن زده ....
هر badazzohr  هم بدون هیچ دوستی تنها برگردم خونه .....
واسه ی دختر نوجوون  خیلی تحمل این شرایط سخت بود.....
توی اون ی هفته کالج رفتن تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که مدرسه ی ما ۲ بخشه یعنی ۲ تا ساختمون جدا نزدیک هم دیگه که جفتشون برای مدرسه ی ما بود
راستش سیستم آموزشی اونجا مثل ایران نیست
ابتدایی اونجا تا ۱۲-۱۳ سالگی محسوب میشه و از ۱۳ سالگی وارد کالج یا secondaire میشن که به ترتیب از اول دوم  سوم چهارم شورو میشه و میرسه به  سال پنجم و ششم دوره ی secondaire که ۲ سال پایانی و فینال بچه ها توی کالج هست یا به عبارت دیگه ۲ سال آخر دبیرستان خودمون،
به بچه های سال پنجم و ششم هم همیشه میگن نیمه ارشد(سال پنجم) و ارشد (سال ششم) !
من بنابر سیستم آموزشی اونها افتاده بودم سال ۴ secondaire ....
سیستم درسی و آموزشی بچه ها هم به این صورت بود که بچه های ارشد و نیمه ارشد(سال ۵ و ۶) ، مدرسشون از ما جدا میشد و میرفتن اون یکی ساختمون مدرسه که تو ۲۰ متری ساختمون ما قرار داشت،
بعد از سال ۶ هم بچه ها وارد دانشگاه میشدن!
فقط یک سری از درساشون و کلاس ورزششون توی ساختمون ما بود به خاطر همین ما تو موقعیت های خاصی میتونستیم بچه های ارشد رو تو مدرسمون ببینیم ،
همیشه همه جای دنیا همینجوریه که بچه های سال آخر ی مقطعی (چه دبیرستان چه دانشگاه) خودشون رو از بچه های دیگه سر تر میدونن و با ی غرور خاصی رفت و آمد میکنن ، و برای بچه های کوچیک تر حکم ی بت عظیم رو دارن ....
این همون حسی بود که تمام بچه های سال پایینی به ارشدا داشتن ....
وقتی که میومدن ساختمون ما همه با ی حس لذت خاصی بهشون نگاه میکردن....
از اونجایی هم که ۲ سال آخر کالج واقعا سالهای سختی بود همه براشون احترام قائل بودن و کلی هم آوانتاژ داشتن ...
لباس و فرم مخصوص هم داشتن و البته کارت ارشدی!
روز های ۴ شنبه ۲ شنبه تنها روزایی بودن که ما ارشد هارو تو مدرسه میدیدیم
 اون هم به خاطر کلاس زبان انگلیسیشون بودکه  تو ساختمون ما برگزار  میشد و همیشه ۲ زنگ آخر این ۲ روز + زنگ تفریح آخر این ۲ روز ما میتونستیم از وجودشون تو کالج لذت ببریم!

از بین ارشادها چند نفر بودن که خیلی بین بچه ها طرفدار داشتن
یکیشون ی دختر سال ششمی بود با موهای لخت بلوند ،صورت سرخ و سفید گرد و چشمای روشن آبی که واقعا خوشگل و ناز بود، هیکل فوقولاده قشنگی هم داشت  ....
منی که دختر بودم هر وقت که میدیدمش فقط ۵ یا ۶ دقیقه  محو زیباییش میشدم....
اکثر   پسر های کالج واسش میمردن و زنده میشدن و اونم با چشمای قشنگش همرو میبرد لب چشمه و تشنه برمیگردوند....
خلاصه که هیچکی از دیدنش سر نمیشد ....
یکی دیگه ازنیمه ارشد های  پر طرفدار ی پسر سال پنجمی  اسپانیایی بود به اسم ادی ،
ادی قد متوسط و هیکل ماهیچه ای و ورزشکاری و ی صورت baby  face  بانمک و خوشگل داشت ، موهاش رو همیشه از ته میزد و همیشه ی همیشه بدون استثنا ی لبخند نمکی گوشه ی لبش دیده میشد، با هر کسی که میدید شوخی میکرد و تقریبا شماره ی  نصف دختر های کالج  رو داشت ، از هر کسی هم که میدید  یجور دلبری میکرد و فقط به ی نفر قانع نبود....
انقدر هم سیاست مدار بود که دله هیچکی رو نشکنه!
خیلی بامزه بود....
نصف بیشتر شهرتش به خاطر این بود که ادی جزوه تیم اصلی  وزش کالج بود
ی رقصنده ی قهار مرد ، انقدر قشنگ میرقصد (هیپ هاپ ؛ اسپانیایی ، و و و ....) که هر بیننده ای رو ناخودآگاه جذب میکرد....
همیشه اون ۲ روزی که میومد تو فاصله ی زنگ تفریح داشت بین دخترا هنر نمایی میکرد
نفر سوم و آخر که از همون روز اول جذبش شدم ی ارشد سال آخری بود
ی پسر قد بلند با قیافه ای جذاب اما نه خیلی زیبا (الاهه ی زیبایی نبود ....، قیافه ای معمولی داشت!)
رفتارش خیلی مردونه و متین بود، شوخ بود اما این ادی دختر باز نبود... به نظر مهربون میومد،
اکسرا با دوستهاای پسرش ی گوشه میشستن و حرف میزدن
،چشمای ریز اما جذاب و نافذ داشت ،
شخصیتی که تو وجودش بود  خیلی از دختر هارو به سمتش میکشد،،..
فوقولاده جذاب بود و توی صورتش ی آرامش خاصی داشت .....
مثل یک حالتی که انگار همیشه ی خدا خنوسرده و هیچی نمیتونه بهش استرس و ناراحتی وارد کنه!
واسم جالب بود!
خلاصه که همیشه دلم میخواست هر ۲ شنبه و ۴شنبه برم ی گوشه وایستم (جایی که تو دید نباشم) و اون رو با دوستاش دید بزنم.....
اون روزا یادم میاد که خیلی دلم میخواست که زبان رو از بر بودم و میتونستم حداقل با ی دختر دوست بشم.....
هفته ی دوم بود که  کلاس های ورزش شورو شد ....
برنامه ی ورزشمون تو طول سال به ۳ قسمت دسته بندی میشد
شنا ، ژیمناستیک ، و رقص
۱ بار هم به صورت افتخاری بولینگ
برنامه ی ورزش ۲ ماه اول شنا بود
یعنی برای من کابوس!
هیچ وقت یادم نمیره اون ۵ شنبرو .
معلم شنامون ی خانومی بود خیلی جدی و عبوس ،
تو مدرسمون استخر نداشتیم اما تقریبا ۲ تا خیابون پایینتر از مدرسه ی سالن شنای بزرگ بود که با کالج قرارداد داشت و ما همیشه ۲ تا خیابون رو پیاده میرفتیم تا بریم استخر ،
حالا فرض کن که صبح ساعت ۸ تو اون هوای سرد که آدم همیشه سردش میشد و تو گرم ترین حالتش باید کاپشن تنش میکرد با ی مشت پسر خرس گنده بخای بری استخر!
اونم نه هر پسری ....پسر های همکلاسیت !
که ۱۲ ماه باید تحملشون میکردی!!!
مو به بدنم سیخ شده بود .
با تنها مردی که تا اون لحظه ی عمرم استخر رفته بودم بابام و عموم بودن و بابا بزرگم و بس!
وقتی معلممون به بچه ها گفت برین لباس هاتون رو عوض  کنین وا رفتم/....
همه رفته بودن تو رخت کن ها من همینجوری عین سرو سکندر سر جام وایسادم ،
معلممون بهم نگاهی انداخت و گفت چرا نمیری لباس عوض کنی؟
مونده بودم چی بگم بهش!!!!؟؟؟

 

یهو ی فکر بکری به سرم زد!
آهسته و با خجالت گفتم که پریودم و نمیتونم برم تو آب
لبخند زد و در حالی که کنار اسمم چیزی مینوشت آهسته گفت عیبی نداره پس همینجا بشین!!!
انقدررررررررررر ذوق مرگ شدم که حد  نداشت
جلسه ی اول با خوبی و خوشی تموم شد تا اینکه رسید هفته ی ِبعدی و اینبار به جای خانم معلم خودمون با همون ارشد سال ششمی روبرو شدم!
مونده بودم که چه خبر شده که به جای معلم خودمون اون اومده!
اونجا بود که فهمیدم که هر کدوم از ارشدهای سال ششمی میتونه به عنوان کمک معلم تو درسهای مختلف جای معلم اصلی رو بگیره ...هر کسی بنابر مهارتی که داشت!
فهمیدم که اسمش ژان مارکه و توی تیم ژیمناستیک و شنای کالج عضوه و مقام هم اورده....
انگلیسیش عالیه و توی درساش هم موفقه
اونجا برای اولین بار بود که باهاش هم صحبت شدم! سعی میکردم فرانسه صحبت کنم اما از اونجایی که اونموغه وحشتناک بد صحبت میکردم و هیچی هم نمیفهمیدم آخرش به انگلیسی ختم میشد....
وقتی طبق معمول همه رفتن برای طویز لباس و من موندم و اون ،
ازم پرسید که چرا لباس عوض نمیکنم که با خجالت فراوون گفتم که نمیتونم ...
مشکلات شرعی و این حرفا!!
 اونم ی لبخند زد و تو لیست بچه ها دنبال اسمم میگشت که یادم افتاد منه خاک بر سر هفته ی پیش همین حرفو زدم
وااااااااااااااااای آبروم رفت!
یهو قیافش رفت تو هم ....
-تو که هفته ی پیش پ بودی؟؟ جریان چیه؟
تو دلم گفتم رستاای خاک بر سر عجب دروغ شاخ داری گفتی آبروت هنوز نیمده تو کله مدرسه رفت....
ی لبخند کوچیک زد و گفت برو لباس هات رو عوض کن....
بازم نمیتونستم قبول کنم.،....
نه اینکه مذهبی باشم اما روم نمیشد که جلوی همکلاسیهام مایو بپوشم....خجالت میکشیدم....
خلاصه باز هم قبول نکردم و اینبار به انگلیسی گفتم من نمیرم ....
خیلی واسش جالب بود همش میپرسید که چرا؟
بهم رسما صفر داد به خاطر نرفتن تو آب چون کلاس های شنا اجباری بودن ....
خیلی کوتاه واسش  از فرهنگمون و جدا بودن مدرسه ی دخترا و پسرا تو ایران گفتم و اینکه این مدلی واسم سخته و خجالت میکشم ، ژان مارک فقط لبخند زد و سری تکون داد و گفت نمیدونستم که اینجوریه ،....
این اولین مکالمه ی کوتاهمون باهم بود!

 

 هفته ی بعدی کلاس های ژیمناستیک هم به شنا پیوست اینبار من خوشحال شدم چون توی ژیمناستیک استعداد خوبی داشتم و خیلی زود گوی سبقت رو از همه ربودم و نظر معلم رو جلب کردم و ازم خواست که برم توی تیم کالج .... از اونجایی هم که میدونستم که ژان مارک هم توی تیم ژیمناستیک کالجه از خدام بود و قبول کردم و قرار شد که هر جمعه تا غروب برای تمرین فوقه برنامه بمونم و با معلم تمرین داشته باشم تا برای مسابقات آماده بشم
دلم میخواست تا به ژان مارک ثابت کنم که خیلی هم بی هنر نیستم!!!.
هنوز با اینکه ۳ هفته میشد میومدم کالج هیچ دوست نزدیکی نداشتم.....
توی کالج ۲ تا پسر بودن یکیشون سال سوم و اونیکی چهارم که قیافه های آشنایی داشتن....
همیشه شک داشتم که آیا این ۲ تا ایرانین یا نه!
به قیافه هاشون میخورد که هم وطن باشیم ،توی زنگهای تفریح چند بار دیده بودمشون ....
اما هیچ وقت باهاشون هیچ ارتباطی نداشتم....
تا اینکه پریا اومد....
پریا دوست دوران دبستانم بود....
مدرسه منان ، از اول دبستان تا سوم راهنمایی باهم هم مدرسه ای بودیم
خیلی واسم عزیز بود ، ی خواهر داشت و مامانش و باباش با هم مشکل داشتن .... مامانش ی زنه آزاد بود و باباش به شدت متعصب ....
VAZEH  مالیشون عالی بود....
میدونستم که از بچگی برای کانادا اقدام کرده بودن و خیلی دوست داشتن بیان خارج از کشور تا اینکه بلاخره پریا مامانش رو راضی کرد و قرار شد که تا وقتی که کار کاناداشون درست بشه بیان اینجا!!!
خدا میدونه که چقدر خوشحال بودم از اینکه از تنهایی در میام از اینکه میتونستم کنار دوست نازنینم باشم ....
میدونستم که کار کاناداشون باخره درست میشه و دیر یا زود پریا برای همیشه میره اما همینکه ی مدت میتونستیم مثل گذشته باهم هم مدرسه ای BESHIM خوشحالم میکرد.....
پریا رو توی اون کالج ثبت نام کردیم البته با شرایط خاص ....
توی همین گیر و دار بود که فهمیدم اون ۲ تا پسری هم که توی کالج بهشون شک داشتم ایرانی بودن....
ی بار مکالمشون که به فارسی بود رو توی حیاط شنیدم و باب آشنایی از همونجا باز شد  با اومدن پریا هم جم ۴ نفرمون نزدیک تر شد ....
دیگه از کالج بدم نمیومد .... کنار نیما و حیدر (همون ۲ تا)   و پریا خوشحال بودم ، به قوله رادین ی ایران کوچیک بین خودمون درست  کردیم و تمام مدت فارسی حرف میزدیم و شیطنت میکردیم و میخندیدیم
حالم بهتر شده بود....
توی کلاس های ژیمناستیک به شدت در حال پیشرفت بودم و و تنها مشکلی که داشتم زبانم بود....
روحیم خیلی خوب شده بود...
مامانم که فهمید فقط با ایرانیا در ارتباط هستم خیلی مخالفت کرد اما نتونست منصرفم بکنه ...
روز به روز ما ۴ تا به هم نزدیکتر ،میشدیم و من و پریا نمیفهمیدیم که داریم به سمت چه منجلابی کشیده میشیم....
تا اینکه کار از کار گذشت .......
زمانی همه چیز روشن شد که دیگه دیر شده بود........
حسابی هم دیر شده بود ........
(عکس های ساختمون مدرسه  و کلاس ژیمناستیک  تشویقیم رو با معلمم میزارم ، البته توی ی پست رمز دار!)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (26)

majede
22 خرداد 92 23:03
rasta jo0n taze ba webeto0n ashna shodam... omidvaram nini b salamati biad pishe mamano babash.. b manam ramz midin?????
سینی
22 خرداد 92 23:19
سلام وبلاگتونو دیدم خوشحال میشیم به وب سایت ما هم سر بزنید منتظرتونیم با تشکر www.cabletraty.ir
majede
22 خرداد 92 23:41
rastaye azizam...kheiliiiiiiiiiiiii mamno0nam babate rfamz...man ghol midaaaaaaaaaam ghoooooool...
va inke kamelan ba nazaret movafegham...vaghean bazi adamha....
mersiiii azizam...webe shoma k fogholadast...por az ehsasate nab baraye nini


فدات بشم من ماجده جون مرسسسسسسسی نظر لطفته!
شیدا
23 خرداد 92 1:46
تو روحت حرف بدیه و من نمیزنم!!!
بـــی ادب،این جای تموم کردن بود؟
راستی،اگه این دوسال اخیر زندگیه من رمانه،مال تو همش رمانه ها!!!
درضمن،من تنبل نیستم،فضای اونجا برای خواب مناسب تر از بیداری بود
باور کن خونه خودمون روزی 4ساعت میخوابم
تو مثل خودمی،منم خیلی باشور و هیجانم،عرفان میگه مث جودی ابوت میمونم!!!
مخصوصا با شلوارک



و موهای بافته شدش یادت رفت!!!!
خب راست میگه دیگه!
آره والا میبینی!
بیا باهم ۲ تا کتاب بزنیم!
چه کنیم دیگه!
شیدا خیلی خیلی شلختم من!
نمیدونی که چه وزی دارم
اصلا گیج شدم که باید از کجا شورو کنم!
مامان امیرحسین
23 خرداد 92 2:50
رستا جون چقدر قشنگ می نویسی،تمام لحظه ها رو می شه حس کرد،زود بقیشو بنویس عزیزم.


واقعا؟
چشم عزیزم حتما
خیلی خوشحال شدم
تارا
23 خرداد 92 11:43
منتظر عکسای خوشکلت هستیمممممم

وای کی میخوای بری رستا جونی؟

باید فکر کنم لیست آماده کنم بدم بهت واسه همون جریان سوغاتی!!!

ذهنم مشغول شدااااااا

فکرام رو میکنم بعد میام لیستم رو ارائه میدم!


عزیزم شما هرچی خواستی فقط ی امر کوچیک بکن
fateme
23 خرداد 92 13:26
پس روزاي سختي روهم داشتي فك كنم سخت ترينش پدرام بوده باشهخيلي سخته ادم زبونِ يه سري ادم كه بينشون زندگي ميكنه روندونه دركت ميكنم


تک تکشون سخت بودن ........
من تک تک تجربه هام رو با عذاب و سختی به دست اوردم و پاش خیلی چیزا رو دادم
اولیش هم ابرو....
پشیمونم اما .......
یکمی برای همه چی دیره........
عذاب وجدانش تا عمر دارم باهام میمونه پس مینویسم تا درس عبرتی باشه برای دخترم برای تک تک دخترا...
تجربه هایی که کسبشون کردم اونم نه مجانی به ی بهای گزاف هدیه به شما
فقط میتونم بگم که اون کسی موفقه که از تجربه های بقیه استفاده کنه نه اینکه دنبال تجربه کسب کردن باشه
بعضی از تجربه ها بهای سختی دارن
رفتن پدرام هم که دیگه جای خود داره.........
هنوزم که هنوزم قلبم تیر میکشه بهش که فکر میکنم
مامی محمدمهدی
23 خرداد 92 14:25
دست به قلمت عالیییییییییه


واقعا؟
مرسسسسسسی baes خوشحالی و ذوق مرگیییه
مررررررررررررسی
SaYa
23 خرداد 92 14:37
خصوصی عشقمممممم


نیلوفر
23 خرداد 92 15:40
چه با احساس نوشتی عزیزم...
راستش یکم نگران شدم،چون تا تابستون سال دیگه من و شوشو میریم استرالیا...
نگران همین حرف زدن شدم،من اونجا چیکار کنم با زبان؟؟؟؟
زبانم تقریبا خوبه ولی صحبت های با لهجه را خوب متوجه نمیشم


مرسی نیلوفر جونمممممم
اگه نظر من رو بدون هیچ اغراقی میخای
اول حتا شده برای چند ماه ی کلاس زبان عالی برین همونجا و زبان رو خوب و با لهجه ی خوب یاد بگیرین
دوستهای خارجی مال همون کشور هم که زبان مادریشونه میتونن خیییییییییلی کمک کننده باشن....
اگه اینکار رو نکنین خیلی تو زندگی توی خارج ضرر میکنین ،
زبان خیییییییییلی مهمه....
SaYa
23 خرداد 92 15:47
خصوصی عزیززززم


فقط میتونم بگم که خییییییییییلی دوسسسسسسسست داریم
majede
23 خرداد 92 15:53
rastaye aziiizam...ba in chizaE k to0 webet kho0ndam toro khoda movazebe khodeto nini bash kheiliiiiiiiiiii
omidvaram ba koliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii khabare kho0b biayo benevisi aziiiiiiiiiiiizam


چشم عزیزه دلم...
ممنون که نگرانمی..
baes دلگرمیه واسم
ممنون
مامان حمید کوچولو
23 خرداد 92 16:19
وای رستا داستان زندگیت جالبه

هر چه زودتر بقیشو بنویس کنجکاوم


بله تجربه های زیادی داشتم اما به قیمت هایی که به پاش دادم اصلا نمیرزید....
همش تبدیل شد به یه ای کاااااااااااش بزرگ.....
به روی چشم
مهری
23 خرداد 92 16:23
سلام . خیلی خوب می نویسی . اما منتظر ادام اش بودم که دیدیم پست ات تما شد رمز می خوام . وبلاگم و با کلی حسرت و ناراحتی و نارضایتی پاک کردم . برای میل کن لطفا اگر تونستی


اتفاقا منم میخاستم همین رو بپرسم ....
برای چی پاکش کردی آخه؟
عزیزم آدرس رو واسم بفرست
مامان فتانه
23 خرداد 92 20:42
وای چه جالب زودتر بیا ادامشو بگو که خیلی مشتاقم بدونم


چشم
مامان شراره
24 خرداد 92 3:19
تااینجاش که خیلی جالب بود برام.راستش منم 3 سالی درد غربت رو کشیدم.اخه همسرم خارج ازکشور درس میخوند ومن ودختربزرگم هم همراش بودیم.خیلی برام سخت بود.مخصوصا زبان هم که بلد نبودم وسختترهم شده بود.کاملا اوایل داستانت رودرک میکنم.فقط منتظر قسمت بعدشم ببینم منجلابی که گفتی چیه؟


واقعا؟
خب پس شکر خدا میتونی کامل درکم کنی ،واقعا درد غربت وحشتناکه
چشم عزیزم سی میکنم زود به زود اپ کنم
مامان منتظر
24 خرداد 92 11:55
یه عالمه بوووووووووس واسه رستا جون


این هم یک عالمه قلب برای نینی و مامان فرزانه!
مامان بهاره جون
24 خرداد 92 17:41
سلام عزيزم به ماهم رمزميدي منتظريم هااا


رمز ارسال شد!
اسماء
24 خرداد 92 23:41
گروه چهارتاییتون چی شد؟به کارسید؟منجلابش چی بود؟


خیلی عالی مینویسی نویسندگی تو خونته


کمی تحمل!!!
مرسی اسماء جون
نظر لطفته
مامان نفس
25 خرداد 92 1:09
میشه منم رمز داشته باشم دوستم؟بدون اغراق میگم دست قلمت عالیه.به منم سر بزن


چشم حتما
معصي
25 خرداد 92 10:35
سلام رستا گلي ببخشيد كه دير اومدم و بهت سر زدم معذرت ميخوام گل پسرمون چطوره خوب اذيت ميكنه ماماني رو ، با اين سن كمت خيلي اتفاق برات پيش اومده و ماشاالله پر تجربه شدي اميدوارم كه تو تمام مراحل زندگيت موفق باشي همسري نمونه براي آقا زانيار و مامان گلي براي پسر خوشگلت


اتفاقا کلی تعجب کردم که چرا نبودی معصی جون.....
حدس زدم که حتما سرت شلوغ بوده....
مرسی عزیزم
بله من خیلی تجربه کسب کردم.....
با دعای خیر شما ایشالله
سودابه
25 خرداد 92 12:36
خیلی جالب بود البته چون قشنگ مینویسی واسه آدم جالب تره....زودی ادامش رو بذار بدون اینکه گل پسرمونو خسته کنی!!!!!!!!


چشم خاله سودابه
دخمل خاله ی خوشگلم رو ببوسین و خوب مراقبش باشین
مامان زهرا
25 خرداد 92 13:16
سلام مامان جوجه ی عزیز
خییییییلی مطالبت زیباست
آدمو می بره تو یه حالو هوایی
ولی خدایی خیلی ناراحت می شدم جاهای غمگین مطالبتو که می خوندم
ایشاله در کنار آقای پدر و جوجه طلایی خوش و خرم باشی


مرسسسسسسسی زهرا جون لطف داری
از همدردیت سپاس گذارم
مامان زهرا
26 خرداد 92 12:44
سلام رستای عزیز از خدا می خوام که حال تو و نی نی نازت خوب خوب باشه
امروز تمام مطالبتو خوندم یه گیرایی خاصی داره خیلیییییییی زیبا می نویسی
با ناراحتی هات ناراحت شدم و با خوشی هات خوشحال
خیلی خوشحالم که میری در کنار آقای پدر
امیدوارم هرجا باشی سه تاییتون لبخند به لب و شادی به دل باشید
راستی اگه قابل دونستی و مایل بودی رمز بهم میدی


مرسی زهرا جون ، واقعا خیلی خوشحال شدم
نمیدونم چی بگم ....
فقط خیلی خوشحالم
ازتم ممنونم بابت دعای خیری که در حقم کردی
منم با اینکه خیلی ناچیزه اما واستون دعا میکنم که همیشه شاد و خوشبخت باشید
مامان یگانه
27 خرداد 92 7:44
رستا جونم دست به قلمت محشره.بی صبرانه منتظر ادامش هستم.مواظب خودت و نی نیت باش عزیزم


مرسسسسی عزیزم
چشم حتما
نازنین
28 خرداد 92 0:26
رمزو نمیشه به منم هم بدی؟تازه با وبت اشنا شدم.داستانت جالبه.


مرسی بابت نظرت نازنین خانم اما آخه به چه آدرسی بفرستم؟