73-بار گناه داستان پنجم (5)
عزیزم قسمت پنجم بار گناه رو با خلاصه ای از روزهای سیاهم توی کالج واست نوشتم ....
واسم نوشتنش سخت بود اما چون قولش رو بهت داده بودم باید مینوشتم....
+هر کسی که این داستان رو میخونه و میپسنده ی حمدی هم برای پدرام و فرزام و پریا و تمام اموات بخونه ،
این تنها خواستمه...
ممنون
از در که اومدم تو بدون حتا یک نگاه به مامانم به سمت اتاق رفتم ، کیفم رو از دوشم درووردم و با یک حرکت پرتش کردم رو تخت و خودم هم افتادم کنارش و شورو کردم گریه کردن....
مامانم که از چهرش معلوم بود که حسابی نگران شده نشست کنارم و در حالی که موهام رو نوازش میکرد ازم دلیل این آشفتگی حال و گریه رو پرسید
یادمه که این ی جملرو تقریبا با جیغ گفتم :
من دیگه هرگز پامرو توی این مدرسه ی لعنتی نمیزارم ،از اینجا متنفرم میخاااااااااااااااام برگردم ایران ،
از اینجا متنفرررررررررررررم
مامانم اخم هاش رو کرد تو هم و آهسته زمزمه کرد: هنوز ی هفته نشده که داری میری کالج این چه حرفیه که میزنی؟؟
همه مردم آرزوشونه که تو موقعیت تو باشن ....
چشمام رو بستم
مامانم راست میگفت اما حال منو نمیفهمید ....
از درد تنهایی و اینکه زبون بلد نبودم و همیشه حرفایی که دیگران میزدن واسم نامفهوم بود نمیفهمید
همش میگفت که باید با چند نفر دوست شی تا زبون یاد بگیری منم تو دلم میگفتیم که آخه کی میاد با منه زبان نفهم دوست بشه و کمکم کنه؟ اونم این بچه ها .....
از اینکه هر زنگ تفریح خودم رو ی گوشه قایم کنم خسته شده بودم....
از معلم کلاسمون که بی نتیجه تلاش میکرد تا کمکم کنه اما نمیدونست که کارش بی فایدست خسته شده بودم....
دلم برای شهرت و محبوبیتم تو دبیرستان خودمون لک زده بود....واسه دوستام ، واسه فامیلا واسه همه چی
، واسه اون خونه ی بزرگ و ماشینهای آخرین مدل تو تهران .
اون زندگی رو نمیخواستم ،...//مجبور بودیم تو ی آپارتمان کوچیک زندگی کنیم و ماشین هم نداشتیم....
هر روز پیاده یا با ترم مجبور بودم برم به اون مدرسه ی جن زده ....
هر badazzohr هم بدون هیچ دوستی تنها برگردم خونه .....
واسه ی دختر نوجوون خیلی تحمل این شرایط سخت بود.....
توی اون ی هفته کالج رفتن تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که مدرسه ی ما ۲ بخشه یعنی ۲ تا ساختمون جدا نزدیک هم دیگه که جفتشون برای مدرسه ی ما بود
راستش سیستم آموزشی اونجا مثل ایران نیست
ابتدایی اونجا تا ۱۲-۱۳ سالگی محسوب میشه و از ۱۳ سالگی وارد کالج یا secondaire میشن که به ترتیب از اول دوم سوم چهارم شورو میشه و میرسه به سال پنجم و ششم دوره ی secondaire که ۲ سال پایانی و فینال بچه ها توی کالج هست یا به عبارت دیگه ۲ سال آخر دبیرستان خودمون،
به بچه های سال پنجم و ششم هم همیشه میگن نیمه ارشد(سال پنجم) و ارشد (سال ششم) !
من بنابر سیستم آموزشی اونها افتاده بودم سال ۴ secondaire ....
سیستم درسی و آموزشی بچه ها هم به این صورت بود که بچه های ارشد و نیمه ارشد(سال ۵ و ۶) ، مدرسشون از ما جدا میشد و میرفتن اون یکی ساختمون مدرسه که تو ۲۰ متری ساختمون ما قرار داشت،
بعد از سال ۶ هم بچه ها وارد دانشگاه میشدن!
فقط یک سری از درساشون و کلاس ورزششون توی ساختمون ما بود به خاطر همین ما تو موقعیت های خاصی میتونستیم بچه های ارشد رو تو مدرسمون ببینیم ،
همیشه همه جای دنیا همینجوریه که بچه های سال آخر ی مقطعی (چه دبیرستان چه دانشگاه) خودشون رو از بچه های دیگه سر تر میدونن و با ی غرور خاصی رفت و آمد میکنن ، و برای بچه های کوچیک تر حکم ی بت عظیم رو دارن ....
این همون حسی بود که تمام بچه های سال پایینی به ارشدا داشتن ....
وقتی که میومدن ساختمون ما همه با ی حس لذت خاصی بهشون نگاه میکردن....
از اونجایی هم که ۲ سال آخر کالج واقعا سالهای سختی بود همه براشون احترام قائل بودن و کلی هم آوانتاژ داشتن ...
لباس و فرم مخصوص هم داشتن و البته کارت ارشدی!
روز های ۴ شنبه ۲ شنبه تنها روزایی بودن که ما ارشد هارو تو مدرسه میدیدیم
اون هم به خاطر کلاس زبان انگلیسیشون بودکه تو ساختمون ما برگزار میشد و همیشه ۲ زنگ آخر این ۲ روز + زنگ تفریح آخر این ۲ روز ما میتونستیم از وجودشون تو کالج لذت ببریم!
از بین ارشادها چند نفر بودن که خیلی بین بچه ها طرفدار داشتن
یکیشون ی دختر سال ششمی بود با موهای لخت بلوند ،صورت سرخ و سفید گرد و چشمای روشن آبی که واقعا خوشگل و ناز بود، هیکل فوقولاده قشنگی هم داشت ....
منی که دختر بودم هر وقت که میدیدمش فقط ۵ یا ۶ دقیقه محو زیباییش میشدم....
اکثر پسر های کالج واسش میمردن و زنده میشدن و اونم با چشمای قشنگش همرو میبرد لب چشمه و تشنه برمیگردوند....
خلاصه که هیچکی از دیدنش سر نمیشد ....
یکی دیگه ازنیمه ارشد های پر طرفدار ی پسر سال پنجمی اسپانیایی بود به اسم ادی ،
ادی قد متوسط و هیکل ماهیچه ای و ورزشکاری و ی صورت baby face بانمک و خوشگل داشت ، موهاش رو همیشه از ته میزد و همیشه ی همیشه بدون استثنا ی لبخند نمکی گوشه ی لبش دیده میشد، با هر کسی که میدید شوخی میکرد و تقریبا شماره ی نصف دختر های کالج رو داشت ، از هر کسی هم که میدید یجور دلبری میکرد و فقط به ی نفر قانع نبود....
انقدر هم سیاست مدار بود که دله هیچکی رو نشکنه!
خیلی بامزه بود....
نصف بیشتر شهرتش به خاطر این بود که ادی جزوه تیم اصلی وزش کالج بود
ی رقصنده ی قهار مرد ، انقدر قشنگ میرقصد (هیپ هاپ ؛ اسپانیایی ، و و و ....) که هر بیننده ای رو ناخودآگاه جذب میکرد....
همیشه اون ۲ روزی که میومد تو فاصله ی زنگ تفریح داشت بین دخترا هنر نمایی میکرد
نفر سوم و آخر که از همون روز اول جذبش شدم ی ارشد سال آخری بود
ی پسر قد بلند با قیافه ای جذاب اما نه خیلی زیبا (الاهه ی زیبایی نبود ....، قیافه ای معمولی داشت!)
رفتارش خیلی مردونه و متین بود، شوخ بود اما این ادی دختر باز نبود... به نظر مهربون میومد،
اکسرا با دوستهاای پسرش ی گوشه میشستن و حرف میزدن
،چشمای ریز اما جذاب و نافذ داشت ،
شخصیتی که تو وجودش بود خیلی از دختر هارو به سمتش میکشد،،..
فوقولاده جذاب بود و توی صورتش ی آرامش خاصی داشت .....
مثل یک حالتی که انگار همیشه ی خدا خنوسرده و هیچی نمیتونه بهش استرس و ناراحتی وارد کنه!
واسم جالب بود!
خلاصه که همیشه دلم میخواست هر ۲ شنبه و ۴شنبه برم ی گوشه وایستم (جایی که تو دید نباشم) و اون رو با دوستاش دید بزنم.....
اون روزا یادم میاد که خیلی دلم میخواست که زبان رو از بر بودم و میتونستم حداقل با ی دختر دوست بشم.....
هفته ی دوم بود که کلاس های ورزش شورو شد ....
برنامه ی ورزشمون تو طول سال به ۳ قسمت دسته بندی میشد
شنا ، ژیمناستیک ، و رقص
۱ بار هم به صورت افتخاری بولینگ
برنامه ی ورزش ۲ ماه اول شنا بود
یعنی برای من کابوس!
هیچ وقت یادم نمیره اون ۵ شنبرو .
معلم شنامون ی خانومی بود خیلی جدی و عبوس ،
تو مدرسمون استخر نداشتیم اما تقریبا ۲ تا خیابون پایینتر از مدرسه ی سالن شنای بزرگ بود که با کالج قرارداد داشت و ما همیشه ۲ تا خیابون رو پیاده میرفتیم تا بریم استخر ،
حالا فرض کن که صبح ساعت ۸ تو اون هوای سرد که آدم همیشه سردش میشد و تو گرم ترین حالتش باید کاپشن تنش میکرد با ی مشت پسر خرس گنده بخای بری استخر!
اونم نه هر پسری ....پسر های همکلاسیت !
که ۱۲ ماه باید تحملشون میکردی!!!
مو به بدنم سیخ شده بود .
با تنها مردی که تا اون لحظه ی عمرم استخر رفته بودم بابام و عموم بودن و بابا بزرگم و بس!
وقتی معلممون به بچه ها گفت برین لباس هاتون رو عوض کنین وا رفتم/....
همه رفته بودن تو رخت کن ها من همینجوری عین سرو سکندر سر جام وایسادم ،
معلممون بهم نگاهی انداخت و گفت چرا نمیری لباس عوض کنی؟
مونده بودم چی بگم بهش!!!!؟؟؟
یهو ی فکر بکری به سرم زد!
آهسته و با خجالت گفتم که پریودم و نمیتونم برم تو آب
لبخند زد و در حالی که کنار اسمم چیزی مینوشت آهسته گفت عیبی نداره پس همینجا بشین!!!
انقدررررررررررر ذوق مرگ شدم که حد نداشت
جلسه ی اول با خوبی و خوشی تموم شد تا اینکه رسید هفته ی ِبعدی و اینبار به جای خانم معلم خودمون با همون ارشد سال ششمی روبرو شدم!
مونده بودم که چه خبر شده که به جای معلم خودمون اون اومده!
اونجا بود که فهمیدم که هر کدوم از ارشدهای سال ششمی میتونه به عنوان کمک معلم تو درسهای مختلف جای معلم اصلی رو بگیره ...هر کسی بنابر مهارتی که داشت!
فهمیدم که اسمش ژان مارکه و توی تیم ژیمناستیک و شنای کالج عضوه و مقام هم اورده....
انگلیسیش عالیه و توی درساش هم موفقه
اونجا برای اولین بار بود که باهاش هم صحبت شدم! سعی میکردم فرانسه صحبت کنم اما از اونجایی که اونموغه وحشتناک بد صحبت میکردم و هیچی هم نمیفهمیدم آخرش به انگلیسی ختم میشد....
وقتی طبق معمول همه رفتن برای طویز لباس و من موندم و اون ،
ازم پرسید که چرا لباس عوض نمیکنم که با خجالت فراوون گفتم که نمیتونم ...
مشکلات شرعی و این حرفا!!
اونم ی لبخند زد و تو لیست بچه ها دنبال اسمم میگشت که یادم افتاد منه خاک بر سر هفته ی پیش همین حرفو زدم
وااااااااااااااااای آبروم رفت!
یهو قیافش رفت تو هم ....
-تو که هفته ی پیش پ بودی؟؟ جریان چیه؟
تو دلم گفتم رستاای خاک بر سر عجب دروغ شاخ داری گفتی آبروت هنوز نیمده تو کله مدرسه رفت....
ی لبخند کوچیک زد و گفت برو لباس هات رو عوض کن....
بازم نمیتونستم قبول کنم.،....
نه اینکه مذهبی باشم اما روم نمیشد که جلوی همکلاسیهام مایو بپوشم....خجالت میکشیدم....
خلاصه باز هم قبول نکردم و اینبار به انگلیسی گفتم من نمیرم ....
خیلی واسش جالب بود همش میپرسید که چرا؟
بهم رسما صفر داد به خاطر نرفتن تو آب چون کلاس های شنا اجباری بودن ....
خیلی کوتاه واسش از فرهنگمون و جدا بودن مدرسه ی دخترا و پسرا تو ایران گفتم و اینکه این مدلی واسم سخته و خجالت میکشم ، ژان مارک فقط لبخند زد و سری تکون داد و گفت نمیدونستم که اینجوریه ،....
این اولین مکالمه ی کوتاهمون باهم بود!
هفته ی بعدی کلاس های ژیمناستیک هم به شنا پیوست اینبار من خوشحال شدم چون توی ژیمناستیک استعداد خوبی داشتم و خیلی زود گوی سبقت رو از همه ربودم و نظر معلم رو جلب کردم و ازم خواست که برم توی تیم کالج .... از اونجایی هم که میدونستم که ژان مارک هم توی تیم ژیمناستیک کالجه از خدام بود و قبول کردم و قرار شد که هر جمعه تا غروب برای تمرین فوقه برنامه بمونم و با معلم تمرین داشته باشم تا برای مسابقات آماده بشم
دلم میخواست تا به ژان مارک ثابت کنم که خیلی هم بی هنر نیستم!!!.
هنوز با اینکه ۳ هفته میشد میومدم کالج هیچ دوست نزدیکی نداشتم.....
توی کالج ۲ تا پسر بودن یکیشون سال سوم و اونیکی چهارم که قیافه های آشنایی داشتن....
همیشه شک داشتم که آیا این ۲ تا ایرانین یا نه!
به قیافه هاشون میخورد که هم وطن باشیم ،توی زنگهای تفریح چند بار دیده بودمشون ....
اما هیچ وقت باهاشون هیچ ارتباطی نداشتم....
تا اینکه پریا اومد....
پریا دوست دوران دبستانم بود....
مدرسه منان ، از اول دبستان تا سوم راهنمایی باهم هم مدرسه ای بودیم
خیلی واسم عزیز بود ، ی خواهر داشت و مامانش و باباش با هم مشکل داشتن .... مامانش ی زنه آزاد بود و باباش به شدت متعصب ....
VAZEH مالیشون عالی بود....
میدونستم که از بچگی برای کانادا اقدام کرده بودن و خیلی دوست داشتن بیان خارج از کشور تا اینکه بلاخره پریا مامانش رو راضی کرد و قرار شد که تا وقتی که کار کاناداشون درست بشه بیان اینجا!!!
خدا میدونه که چقدر خوشحال بودم از اینکه از تنهایی در میام از اینکه میتونستم کنار دوست نازنینم باشم ....
میدونستم که کار کاناداشون باخره درست میشه و دیر یا زود پریا برای همیشه میره اما همینکه ی مدت میتونستیم مثل گذشته باهم هم مدرسه ای BESHIM خوشحالم میکرد.....
پریا رو توی اون کالج ثبت نام کردیم البته با شرایط خاص ....
توی همین گیر و دار بود که فهمیدم اون ۲ تا پسری هم که توی کالج بهشون شک داشتم ایرانی بودن....
ی بار مکالمشون که به فارسی بود رو توی حیاط شنیدم و باب آشنایی از همونجا باز شد با اومدن پریا هم جم ۴ نفرمون نزدیک تر شد ....
دیگه از کالج بدم نمیومد .... کنار نیما و حیدر (همون ۲ تا) و پریا خوشحال بودم ، به قوله رادین ی ایران کوچیک بین خودمون درست کردیم و تمام مدت فارسی حرف میزدیم و شیطنت میکردیم و میخندیدیم
حالم بهتر شده بود....
توی کلاس های ژیمناستیک به شدت در حال پیشرفت بودم و و تنها مشکلی که داشتم زبانم بود....
روحیم خیلی خوب شده بود...
مامانم که فهمید فقط با ایرانیا در ارتباط هستم خیلی مخالفت کرد اما نتونست منصرفم بکنه ...
روز به روز ما ۴ تا به هم نزدیکتر ،میشدیم و من و پریا نمیفهمیدیم که داریم به سمت چه منجلابی کشیده میشیم....
تا اینکه کار از کار گذشت .......
زمانی همه چیز روشن شد که دیگه دیر شده بود........
حسابی هم دیر شده بود ........
(عکس های ساختمون مدرسه و کلاس ژیمناستیک تشویقیم رو با معلمم میزارم ، البته توی ی پست رمز دار!)


73-بار گناه داستان پنجم (5)
